تبليغاتX
ذهن گشوده به همه چیز و وابسته به هیچ چیز

 

از او مینویسم، از بانوی زیبایم . از یکه تاز میدان.

 

از گردبادها مینویسم و از هجومشان به پروانه ام.

 

ای گردبادِ بی کالبد از جانش چه میخواهی؟

 

از وجود لطیفِ این زن چه میخواهند ، این سنگها؟

 

در این حوالی سرنوشتِ مظلومترین انسانها و بیگناهترین گلها،

 

به جرمِ پاک بودن، لگد مال شدن است ...

 

در این حوالی رسم ، رسم ِ کر شنیدن  و  کور  دیدن است ..

 

بانوی من اما صبورانه میرود و گلِ من اما صبورانه زیبا میماند.

 

پروانه من ، بالِ شکسته خود را به امیدِ نسیمی، بازگسترانیده...

 

واینبار بانو خسته تر از همیشه میلنگد، کمر خم میکند، و من بناچار

 

به تبسم ِ همیشگی، و تنها به گوش دادن به ناله هایش، و شاید هم

 

براداشتن باری از دوشش، شریکش میشوم ؛

 

اما خدا میداند بعد از رفتنش ،

 

کدام خاک را به تن بپوشانم...؟

نوشته شده توسط چیمتزر در یکشنبه دوم تیر 1387 |

 

تولد

سربرداشتم از عدم براستی تنها بودم... از این همه تنگی، احساس لذت میکردم، از

 

 تاریکی، از همیشه در خواب بودنم از صدای جویبار از صدای باد وزان، از صدای پایی

 

 که هرگز به مقصد نمیرسید... تا مرا جدا کرد خدا از تنهایی ام... مرا آورد به جایی

 

 روشن، پرهیاهو... از همان اول از اینجا متنفر بودم، گریستم بر تنهایی از دست رفته

 

 ام... دیگر صدای پا را نمیشنیدم گویی به مقصدش رسیده بود و آن جدا کردن من از

 

تنهایی ام بود، گویی این صدا، صدای پایی نبود!... که صدای تبری بود بر ریشه ی

 

 درخت تنهایی ام... دیگر دای جویبارهای گرم و حیاتبخش را نمیشنیدم گویی آنها

 

 سیلابی شدند و مرا با خود بیرون از رویای تنهایی بردند... و میگریستم بر تنهایی از

 

دست رفته ام به این همه ستم، به این همه چشم، به این که دیگر مجبور بودم

 

چشمانم را بگشایم تا کسی به من آسیبی نرساند...

        

     من متولد شده بودم...

 

 

                   Remo     

 

 

 

     رموی  بی پی :

 

 

     تولدت مُُُُُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُبااااااااااااااااااااااااااررک

 

    این گلهای به نظر من زیبا تقدیم به تو هر چند  

 

 بی پی      هستی

 

 

 

 

نوشته شده توسط چیمتزر در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |

 

اینجا تنها جاییست که زمان رسیدن به ان اینده نیست؛

 

همین حالاست.

 

برعکس دوران کودکیم ، که خیال میکردم سن و سال ادمها،

 

 ازادی را برای انها به ارمغان میاورد و بزرگ که شدم ازادی

 

 بدست میاورم، الان به این نتیجه رسیدم که، این جنسیتِ

 

 انسانهاست که ازادی را تا حد زیادی رقم میزند و شاید این

 

 من ِ انسانها بود که ازادی را به تمامی بوجود میاورد ...

 

این همه عشق ، عشق ِ من کجاست؟

 

این همه ازادی... پس من ِ من کجاست؟...

 

 

این همه دوندگی ..پس پای من کجاست؟

 

این همه دانستن ..دستِ من به کجا مانده؟ ..

 

کجا باید ان همه عشق را جستجو کرد؟ان همه من را؟

 

ا ن همه پا؟

 

 ان همه دست را؟

 

جای ِ همه ی انها همین جاست و اینجا تنها جاییست که دور نیست ؛

 

پس کِی میرسم؟؟؟؟
نوشته شده توسط چیمتزر در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 |

اینم یه نوشته دیگه ست  از یکی از بهترین انسانهای زندگیم ،

 

 remo ..... هر موقع این پستو خوندی بدون که عاشق  نوشته هاتم و از خوندنشون

 

لذت می برم ... ممنونم ... سپاست ده که م   هاوریکه م

 

 

دید

آموزگارم؛ زندگی... آنگاه که زندگی را آغاز کرد،

 

 حس کرد دنیا مال او نیست... حس کرد به آنجا

 

 تعلق ندارد چون حس میکرد شبیه به هیچکس

 

نیست... بعد پیش خود گفت شاید سایرین هم

 

 همین حس را داشته باشند... حس متفاوت بودن

 

 را... پس شبیه هم هستند از این احساس مشترک...

 

 پس خود را دلداری داد، دلی که همیشه مشکوک

 

 ماند ولی سعی در پنهان کردنش داشت تا نه دیگران

 

 را آزار دهد نه خود رنج کشد... پس سایرین از خوردن

 

 سیر میشدند و او تنها با نگاه کردن به خوردن و سیر

 

 شدنشان سیر میشد... نیازی به خوردن نبود درجایی

 

 که یکنواختی دنیایش تو را دیوانه کرده... که در یکجا

 

 بودن زمان نیز ثابت میماند هرچند تیک تاک ساعت را

 

 میشنوی، پس با این سکون زمان، سیری همیشگی

 

 اجتناب ناپذیر مینمود... تنها پس از گذر هفته ها و ماه ها

 

 تغییراتی کوچک حس میکرد (هرچند ظاهری) به خود نوید

 

 آغاز دقیقه ای دیگر را میداد... پس از حس کردن تنهایی

 

و یکسانی مطلق، در پی تغییر؛ وارد گروههای مختلف شد...

 

 جمعی را شاد دید ولی با نزدیک شدن به آنها دید که آنها

 

 شادی را درک نکرده اند که شادی شاد کردن دنیاست؛

 

 هرچند تو رنج کشی تا دمی شاد شود، ولی شادی آنها را

 

تنها در رنجاندن دیگران میدید!... پس به جمع دیگری درآمد؛

 

جمع اندیشمندان ولی با نزدیک شدن به آنها دید که آنها

 

 اندیشیدن را درک نکرده اند که اندیشیدن خیره شدن به

 

 دیگران و تقبیح آنها نیست که اندیشیدن نگاه کردن بردیگران

 

(حتی ساده ترینها) و پیچیده یافتنشان است که اندیشیدن

 

نگاه بر دیگران و یافتن زیباییها در دل تاریکی است... پس برجمع

 

 عاشقان در آمد دید آنها غرق جمال محبوب و شاد از وصالش

 

 و غمین از هجرانش بودند که عشق غرق شدن در کمال

 

 محبوب و شادی از یادش و وصالش؛ و ورود به دنیای

 

ماوراست... در جمع پرهیزکاران وارد شد... دید آنها پرهیز

 

میکنند از بدی با دور کردن خود از آن!... که نابینا را یارای

 

نظر بد نیست و ناشنوا را یارای شنیدن تهمت... پس از سالها

 

بازگشت به تنهایی خود، که در تنهایی خود را از همه شادتر

 

و از همه اندیشمندتر و از همه عاشق تر و از همه پرهیزکارتر

 

 یافت... او را دیگر یارای ماندن نبود... پس پرید و از غالب

 

خود بیرون شد و به اوج آسمان رفت وقتی به پایین نگریست

 

گروهکان را دید که به او اشاره میکنند و میگویند:" آن عقاب

 

 را میبینی؟ او در عین کمال است، عقابها بالهای توانمندی

 

برای پرواز دارند و در اوج میپرند مثل ما کلاغها نیستند که

 

همیشه باید در پایین ترین نقاط پرواز کنیم مارا یارای اوج

 

 گرفتن نیست... او قدیس است ولی ما را یارای قدیس بودن

 

 نیست ما همینیم، خدا از ما توقع دیگری ندارد."... "و خدا از ما

 

توقع کلاغ بودن ندارد..." این جمله ای بود که در جواب گفت ولی

 

 صدایش را باد به پایین نرساند و همچنان با خود برد و دور

 

شدنش را دید... و حالا زندگی تنها مال اوست...

 

 

remo

 

نوشته شده توسط چیمتزر در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |